سینما آزادی free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین

پنجشنبه ای قبل از اینکه امتحانات جدی جدی شروع شوند می روم به دیدن اولین ساخته بهنام بهزادی. یک درام اجتماعی که شلوغ نیست، که غمگین نیست، که ایرادهای همه درام های اجتماعی این سالها را که ندارد هیچ... عالیست:) تنها دوبار زندگی می کنیم... یک مرد مرده با یک تفنگ در کنار شاهزاده جزیره ای دور در یک مینی بوس... یک مرد خسته و سرخورده از زندگی با یک دختر خیالباف در هرج و مرج های تهران... ناگفته های یک زندگی ناکرده در زندگی دوم... حواسمان باشد؛ تنها دوبار زندگی می کنیم.
پی نوشت: کسی با پیش از بیداری شهر همکاری نکرد و یک ایده فرهنگی دیگر نیمه کار ماند. گله دارم. همین.

پی نوشت: هفته پیش هم نیش زنبور را به همین دلیل دیده ایم و کلی راضییم:) شما هم نیش زنبور ببینید و مصاحبه چلچراغ و رویش را با رضا عطاران بخوانید. ممنون آقای عطاران. ممنون. به خاطر همه چیز. (عکس برای سریال کوچه اقاقیا است)
پی نوشت دو: کلی فیلم دیده ام؛ ماه وش را در اولین نمایشش در فرهنگسرای هنر و هرچی تو بخوای را نیمه شب در نمایش خانگی و یک سری فیلم هم شبانه با لب تاب در تخت دوباره و دوباره دوره کرده ام شامل: درباره الی...، چه کسی امیر را کشت؟، نفس عمیق، شبهای روشن، جایی دیگر و هم اکنون رخساره زیر بالشتم است.

دارم دنبال کلمه و جمله می گردم که بگویم من از گربه های ایرانی خبر دارم. همین.
مسعود کیمیایی برای من و نسلم از سربازهای جمعه شروع می شود و با حکم و رئیس ادامه پیدا می کند و این روزها هم محاکمه در خیابان... دنیای تمام این فیلمها از من دور است اما نمی توانم از کنارشان بگذرم.
پی نوشت ۲۶/۸/۸۸: مگر قرار نبود تنهاتر نشوم؟ خانم خردمند روحتان شاد.
به دوستم قول داده ام در مورد خاطره خوش دیدن پاتو زمین نذار (ایرج قادری) و اینکه چقدر خندیدیم و عجب فیلمی بود و عجب فیلم دیدنی در وبلاگم بنویسم. سر قولم هستم. اگر وقت شد می نویسم. اگر وقت شد...
پی نوشت: وقت که نشد...
من یک وبلاگ دارم که حیفم می آید این ۸/۸/۸۸ که تولد هشتمین امام شیعه است درونش ثبت نشود. یک وبلاگ که بعد از سه سال دوست دارم در این تاریخ هم درونش چیزی نوشته باشم. همین و این بهترین است و خدا رو شکر.
پی نوشت: سهم من هم از این همه برنامه فقط تله فیلم روز هشتم بود که دوستش نداشتم.
بالاخره اکران فرهنگی هم در ایران (یعنی تهران) آغاز شد. دیشب به دیدن صداها در سینما آزادی رفتم. از نیمه، فیلم چهار پنج مرتبه قطع شد و تا مدتی هم صدایش خراب بود. امشب هم که آمده ام اینجا و می بینم همه حسابی از نحوه اکران شاکی هستند. به قول مادرم تازه از نمایش خبری ندارند که به خاطر تاخیر و صدای بد و پرش فیلم نیمی از تماشاگران دیشب سالن را ترک کردند. باز هم باید یادآور شوم که همه چیزمان عجیب به همه چیزمان می آید!
پی نوشت:
دلم برای خودم حسابی تنگ است...
پی نوشت: راستی حال شما چه طور است؟ حال من که اصلا خوب نیست.
پی نوشت دو: وقت نوشتن ندارم. این شمس العماره را داشته باشید. برفتم بر در شمس العماره، شرح حالیست از شمس العماره.
پی نوشت شخصی: می آیم و وبلاگ یکی از بهترین دوستانم را از لیست وبلاگ دوستان پاک می کنم، نمی خواهم دیگر نوشته هایش را بخوانم... می خواهم باز هم با هم دوست بمانیم.